روزنامه نگار نوشيروان: <C>طالع بین (استرالوژ ِر Astrologer)</C>
خاطرات گذشته

طالع بین (استرالوژ ِر Astrologer)

ناشر روزنامه اطلاعات تصمیم گرفته بود از نخستین روز شهریور 1335 هجری خورشیدی ادیشن صبح نیز دایر کند و به این ترتیب این روزنامه دارای دو ادیشن (چاپ) می شد ـ عصر و صبح. این نخسین بار بود که یک روزنامه در ایران دارای دو ادیشن می شد. در آن زمان روزنامه های بزرگ تهران نشریه هایی بودند که هر بعد از ظهر (عصر) منتشر می شدند و به عبارت دیگر فعالیت تحریریه (اتاق خبر) روزنامه عصر در ساعات صبح بود.
    
پس از دو ادیشن شدن روزنامه اطلاعات، برخی از خبرنگاران در هر دو زمان کار می کردند ـ صبح و عصر. با اینکه من، تنها موظّف به کار در سرویس صبح (ویژه ادیشن عصر) بودم به دلیل اشتیاق به کار روزنامه نگاری، داوطلبانه عصرها هم به روزنامه می رفتم. احمد احرار (فعلا مقیم اروپا) مسئول تحریریهِ ادیشن صبح بود.
     بعد از ظهر جمعه ی سومین هفته ی شهریور (سپتامبر 1956)، زودتر از دیگران به اتاق تحریریه رفته بودم. در آن لحظه هیچکس جز من در آنجا نبود. تلفن سردبیر زنگ زد، گوشی را برداشتم، سناتور عباس مسعودی ناشر روزنامه اطلاعات بود. گفت که شنیده است یک ایرانی تبارِ هندیِ مقیمِ انگلستان که طالع بین (استرالوژ ِرAstrologer) است به ایران آمده، در پارک هتل اتاق گرفته و طالع بینی می کند و شماری از رجال و ثروتمندان کشور و بانوانشان مشتری او شده اند و گویا برای دیدن وی صفِ نوبت تشکیل می شود، با عکاس تحریریه به پارک هتل برو و در این زمینه مطلبی تهیه کن و سعی کن که مصوّر (با عکس) باشد.
    در آن لحظه در اطاق خبر، عکاس به چشم نخورد و من به تنهایی به پارک هتل رفتم. در لابی هتل شماری جمع شده بودند که به نوبت به اتاق «طالع بین» بروند. جز یکی از آنان، دیگران حاضر به گفت و شنود با خبرنگار (من) نشدند. آن یک نفر گفت که این طالع بین شهرت جهانی دارد و بر پایه ی ساعت، روز و ماه تولد، محل تولّد و وضعیت جغرافیایی این محل (مرتفع باشد و یا هم سطح دریا، کوهستانی باشد و یا جلگه ای و ...) چگونگی زندگی خانوادگی و رفتار با او در نوجوانی و نیز مشاهده خطوط کف دست و پیشانی و ترکیب صورت و جمجمه، خصوصیات فرد را بیان می دارد و اندرز می دهد. بنابراین، پیشگویی نیست بلکه نوعی راهنمایی است.
     منتظر شدم تا همه مراجعان به اطاق «طالع بین» رفتند و کار پایان یافت. ساعات ملاقات: 8 بامداد تا ظهر و ساعت 2 تا 6 بعد از ظهر و جمعه ها تا ساعت 5 بود. به اطاق طالع بین رفتم، خودم را معرفی کردم و گفتم که مدیر روزنامه خواسته است که در این زمینه یک مطلب ژورنالیستی تهیه شود.
    «طالع بین» با کمی مکث، پذیرفت و شرح احوال از جمله تحصیلات، تجربه و دانش طالع بینی خودرا بیان کرد و گفت که بعد از ظهرِ روز بعد ایران را تَرک خواهد گفت و خواست که اگر مطلبی در این زمینه چاپ شود، روزنامه را پیش از آنکه هتل را به عزم فرودگاه تَرک گوید به او برسانم.
    به روزنامه بازگشتم تا ببینم که اگر عکاس آمده باشد، از او بخواهم که به هتل برود و عکسی از استرالوژِر بگیرد که چنین شد. نوشتن مطلب ـ به سبب مبتدی بودن من در خبرنویسی ـ طول کشید و به ادیشن صبح نرسید و بامداد روز بعد آن را به سردبیرِ ادیشنِ اصلی روزنامه (ادیشن عصر) دادم و ماجرای ماموریت (از جانب مدیر) را گفتم زیراکه تعجب کرده بود که چرا یک خبرنگارِ میزِ اقتصادی (بیزنس دِسک) رفته و چنین مطلبی را که ارتباط با حوزه کار او نداشته تهیه کرده است.
     مجید دوامی سردبیر ادیشن عصر (سردبیر ارشد وقت روزنامه اطلاعات و متوفی در اروپا، پس از انقلاب) با چاپ چنین مطلبی مخالفت کرد و گفت که خرافات است، تلقین و تبلیغ برای مراجعه به چنین افرادی و در نتیجه پیدایش و تکثیر آنان در جامعه می شود و در مردم نسبت به خودشان ایجاد تردید می کند و ای بسا که مسیر زندگانی آنان را تغییر دهد. با وجود این، وی منتظر آمدن ناشر روزنامه به اطاق خبر شد تا با او هم مشورت شود. دوامی موفق شد سناتور مسعودی را قانع کند تا از چاپ مطلب خودداری شود.
    طبق قولی که به استرالوژِر داده بودم، بعد از ظهر آن روز و دو ساعت پیش از اینکه هتل را به قصد فرودگاه مِهرآباد ترک کند، به پارک هتل رفتم و قضیه را برایش گفتم و قول دادم اگر روزی ـ روزگاری موفق شوم که اظهارات وی را بویژه درباره ی دانش و تجربه اش در یک نشریه به چاپ برسانم وی را آگاه خواهم ساخت. او آدرس خانه اش در انگلستان را به من داد تا اگر زمانی چنین مطلبی انتشار یابد آن نشریه را برایش بفرستم و برای اینکه دستمزد آن را قبلا به من داده باشد،گفت که چون هنوز تا رفتن به فرودگاه وقت دارد، خواست که در برابرش بنشینم تا برپایه پاسخ به پرسش هایش در زمینه زادروز و ... و مشاهده کف دست راست و پیشانی و جمجمه، خصوصیات روانی مرا بگوید، اندرز دهد تا در طول زندگانی مواظب خود باشم و توصیه کرد که اندرزهای اورا در دفترچه ای که با خود داشتم [و هر خبرنگار دارد] بنویسم و هر چند وقت یک بار مرور کنم.
     رو به رویش بر صندلی نشستم. ساعت، روز و ماه تولد مرا پرسید، سنین پدر و مادر، طول قد آنان، محل تولّد من و اینکه منطقه کوهستانی ـ مرتفع یا جلگه ای بوده و ...را سوال کرد و همچنین چندمین فرزند خانواده هستم. سپس کف دست راست و پیشانی مرا مشاهده و جمجمه ام را اندازه گیری و به صورتم دقیق شد و تصویری ساده از آن را روی کاغذ ترسیم و با تصاویر (نمونه) که داشت مقایسه کرد. آنگاه گفت که چنین فردی ذاتا مهربان، ساده، خجالتی (کم رو)، باگذشت و بخشنده (دست و دل باز)، مهمان نواز و فداکار است، تفکّرِ عمومی دارد یعنی که به جامعه نظر دارد تا به خودش. چنین فردی انساندوست و به دور از مادیات، آزمندی و پول پرستی است، ولی فریب خور و حتی «خودفریب» و امروز و فردا کن است.
     آنگاه اندرز داد که با این خصوصیات، چنین فردی نباید به هرکس که رسید دل ببندد و چه بهتر که دیر ازدواج کند و بیش از یکی ـ دو فرزند نداشته باشد، از معاشرت بسیار نزدیک (خصوصی و اختصاصی) با دیگران خودداری کند که قول حافظ «که از تَن ها بلا خیزد» درباره او بیش از دیگران صدق می کند و بلاخیز بودن «معاشرت»، برای افرادی با خصوصیات چنین فردی (ازجمله من) بیشتر است زیرا که سریعا به افراد اعتماد می کنند و توان «نَه گفتن» ندارند و به دام می افتند.
    این «طالع بین» 20 دقیقه به من توضیح و اندرز داد تا اینکه از طبقه پایین خبر دادند که تاکسی برای بردن او به فرودگاه آماده است.
    من تاکنون موفق نشدم مطلبی درباره ی این طالع بین بنویسم اما اندرزهای او که من مطلقا به آنها عمل نکردم، کاملا درست بود؛ تجربه و مرور زمان درستی تشخیص اورا به من ثابت کرد. دلیل اینکه به آن اندرزها بی اعتنایی کردم و آسیب دیده ام این بود که گفته بود آدمی ساده، عاطفی و کمرو هستم و در دوره ی آموزش روزنامه نگاری بارها تاکید شده بود که سادگی، کم رویی و «اعتمادکردن بدون دلیل به افراد و تحت تاثیر و تلقین قرارگرفتن» مغایر حرفه ی روزنامه نگاری و نفی پیش شرط های ورود به این حرفه است که روزنامه نگار باید فردی باشد منطقی، بی طرف و بیباک. همین خصلت های کمرویی و سرعت در تصمیم گیری به ازدواج، در زندگانی خانوادگی من تاثیر منفی داشته و به رغم اخراج بدون دلیل و بدون پرداخت غرامت از کار روزنامه نگاری پس از انقلاب در ایران و ادامه بی اعتمادی نسبت به من، بعدا به ژورنالیسم ایران و راه اندازی دو روزنامه کمک کردم و بدون چشمداشت به هرگونه کمک مالی، از خرداد 1381 (ماه می 2002) تاریخ آنلاین ایرانیان را تالیف کنم که بسیاری هستند که مطالب آن را به نام خود نقل می کنند و مدعی مسلمان بودن هم هستند. اگر اندرزهای آن «طالع بین» را به گوش گرفته بودم، فردی غیر از این بودم که هستم. [ادیشن صبح روزنامه اطلاعات تنها یک ماه عُمر کرد و با اعتراض ناشران روزنامه های صبح و عمدتا کم تیراژ رو به رو شد و دولت! به حمایت از آنان مداخله کرد و مدعی شد که باید قبلا مجوّز کسب می کرد و تعطیل شد.].
    طالع بین مورد بحث را درست 24 سال بعد در لندن دیدم که عصا به دست حرکت می کرد. نیمه شهریور 1359 (اوایل سپتامبر 1980) به لندن رفته بودم تا یک ماشین ویژه ی بزرگ و کوچک کردن عکس و حروف جهت چاپ و انتشار «سپیده دم» ـ روزنامه ای که مجوّز انتشار آن را گرفته بودم، خریداری کنم که بر اثر بارندگی شدید و لیز بودن کفِ پیاده رو، برزمین افتادم و عینک ام شکست. آخرین هفته ی شهریور 1359 (در آستانه جنگ عراق با جمهوری اسلامی) بود که برای نمره کردن چشم و تهیه عینک تازه به مطب دکتر مراجعه کرده بودم و در آنجا بود که آن طالع بین را دیدم که او نیز برای دیدن دکتر در اتاق انتظار نشسته بود. اورا شناختم، خودرا معرفی کرد و توضیح دادم که چرا مطلب چاپ نشد تا روزنامه را برایش پُست کنم، و تاسف خوردم که چرا به اندرزهای او گوش نکردم و آسیب دیدم. چند روز پس از این ملاقات بود که جنگ عراق با ایران آغاز شد و بازگشت من به سبب بسته شدن فرودگاههای ایران و قطع پروازهای بازرگانی ناممکن گردید و چون مجوز انتشار «سپیده دم» هم لغو شد، مقیم آمریکا شدم و تا دوازده سال بعد موفق به بازگشت نشدم و ....

بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

 
 
این ژورنال را از اول شهريورماه 1390 (اگوست2011) آغاز می کنم در دو بخش؛ یک بخش که مربوط به روز است تحت این عنوان  آنچه را که امروز (ذکر تاریخ) برمن گذشت؛ دیدم، شنیدم، انجام دادم، نتوانستم انجام دهم و .... بخش دیگر خاطرات گذشته است ـ خاطرات یک روزنامه نگار در طول 55 سال خبرنگاری، دبیری و سردبیری که داستان واقعی، تاریخ و ازجمله تجربه شخصی هستند، جالب و آموزنده. عنوان این بخش خاطرات گذشته و سپس تیتر مطلب مربوط خواهد بود. امید است که این «تجربه حیات» که نگارنده نمی خواهد با او به گور رود فایده بخش باشد.
متن کامل ...

 







 
 
 
© Copyright 2009   JournalistNushiravan.com   All Rights Reserved