روزنامه نگار نوشيروان: گفته ها و شنيده هاي جالب و تأمل برانگیز در 25 جولاي 2013 در فرودگاه دوحه درباره مسائل جاری
آنچه را که امروز (8/5/2013) برمن گذشت؛ دیدم، شنیدم، انجام دادم، نتوانستم انجام دهم و ....

گفته ها و شنيده هاي جالب و تأمل برانگیز در 25 جولاي 2013 در فرودگاه دوحه درباره مسائل جاری

ادامه نقل مطالب تاریخ آنلاین بدون ذکر مأخذ در چند وبلاگ ایرانی و نشریه، به رغم نامه بهار سال 1391 به عنوان معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد اسلامی که به شماره 902845 مورخ پنجم اردیبهشت آن سال ثبت شده است، مرا بر آن داشت که پس از پانزده ماه به تهران سفر کنم. تجدید دیدار پسر، نوه، برادرزادگان و خواهرزادگان نیز از انگیزه های این دیدار بود. این بار هم سفر هوایی خالی از اشکال نبود. قبلا مسافرت از آمریکا به ایران با شرکت های هواپیمایی اروپایی که با شرکت های هواپیمایی آمریکا مشارکت دارند، در مسیری مستقیم و نسبتا کوتاه انجام می گرفت و با یک توقف میان راه. دیدار بهار 1391 چنین نبود و مجبور شدم با شرکتِ هواپیمایی اماراتِ عربی به تهران بروم. با این پرواز مجبور بودم از شهر محل اقامت خود در آمریکا 3000 کیلومتر در جهت جنوب این کشور پرواز کنم، ساعت ها در فرودگاه شهر دالاس (تِکزاس) انتظار بکشم و سپس با هواپیمای امارات، همان راه رفته را بازگردم و از فراز شهر محل سکونت خودم بگذرم و از مجاورتِ ایران عبور کنم به جنوب خلیج فارس بروم، ساعت ها در فرودگاه دُبِی منتظر شوم و بار دیگر همان مسیر را در جهت شمال طی کنم، به تهران بیایم که در این سن و سال، سفری خسته کننده بود.
     سفر تازه (تابستان 1392) سخت تر از سفر قبلی بود، این بار با شرکت هواپیمایی قَطَر. برای رسیدن به این پرواز مجبور شدم با یک اتومبیل بدون راننده کرایه اي، 370 کیلومتر طی طریق کنم و خودرا به فرودگاه دالِس واقع درحومه غربی شهر واشنگتن (شمال ایالت ویرجینیا) برسانم. علت کرایه کردن اتومبیل و آن رانندگی طولانی این بوده است که شرکت های هواپیمایی آمریکا، داشتن بار همراه مسافررا محدود کرده اند و نمی شود بمانند گذشته هر مسافر دو جامه دان داشته باشد ـ بدون پرداخت کرایه آن.
     هواپیمای قطری پس از پرواز از واشنگتن و عبور از مجاورت ایران به شهر دوحه در جنوب خلیج فارس رسید و مسافران به مقصد ایران باید نزدیک به هفت ساعت منتظر پرواز بعدی می شدند که شدیم.
     فرودگاه دوحه جایگاهی برای استراحت مسافران دارد که در آنجا صندلی های ویژه قرار داده شده و به متقاضیان پتو هم داده می شود تا ساعات انتظاررا در سکوت و محیطی آرام بگذرانند. به این جایگاه رفتم، مردی را دیدم ـ کمی جوانتر از خودم که در لپ تاپ خود مطالبی را می خواند. نگاه کردم دیدم که تاریخ آنلاین ایرانیان را می خواند. در آن محلِ که رعایت سکوت اجباری بود نمی شد وارد گفتگو شد. ساعتی بعد آن مرد به منطقه گِیت های ویژه پروازهای به مقصد آمریکا رفت و در آنجا نشست. گیت شماره 16 ویژه پرواز به تهران نیز در مجاورت آن منطقه بود. از فرصت استفاده کرده به آن مرد نزدیک شدم و نظرش را درباره تاریخ آنلاین ایرانیان (تألیف خودم) پرسیدم. با کمی مکث پاسخ داد و گفت که از آن اطلاعات فراوان به دست آورده ولی با یک مشکل هم رو به رو شده و قصد ابراز نظر با ارسال ایمیل داشته که چنین تصادفی [ملاقات در فرودگاه] روی داده است.
    مشکل سفر به آسیای میانه
    در کنارش نشستم و سرِ صحبت را باز کردم و خواستم تا آن مشکل را بگوید. هنوز دو ساعت و اندی به پرواز او و نزدیک به چهار ساعت به پرواز من مانده بود. گفت که پس از یک دیدار بیست و سه روزه از ایران به آمریکا باز می گردد و افزود: "در طول این اقامت در ایران، چند روز بدون برنامه بودم. تعریف تاجیکستان را در تاریخ آنلاین شما خوانده بودم ـ از آریِن بودن مردمش و علاقه مندی آنان به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی تا مقیّد بودن به برگزاری آیین های باستانی. تصمیم گرفتم از آن فرصت استفاده کنم و دیدار کوتاهی از تاجیکستان داشته باشم. با زحمت زیاد، محل سفارت این کشوررا در کوچه ای در نیاوران پیدا کردم. از پنجره اطاقکی که به کوچه باز بود به من گفتند که باید فُرم پُرکنم، فتو کپی گذرنامه، عکس و معرفی نامه از یک موسسه ارائه دهم تا بررسی کنند و با دریافت مبلغی پول ویزای یک ماهه بدهند. گفتم که موسسه و وابستگی ندارم. گفتند که در این صورت باید معرفی نامه از آژانس فروش بلیت مسافرت! ارائه دهم و .... این شرایط مرا به یادِ گرفتن ویزای مسافرت به شورویِ «فروپاشی شده» در سال 1983 از سفارت این کشور در واشنگتن انداخت که بوی بوروکراسی و بی منطقی می داد.
     در کوچه سفارت تاجیکستان در نیاوران، با مردی آشنا شدم که آمده بود ویزا بگیرد. او قبلا هم از تاجیکستان دیدن کرده بود. هدف خود از قصد رفتن به این سفررا برایش گفتم، گفت که ساکنان این کشور، مخلوطی از نژادها هستند، وفاداری و تعصّب آنچنانی هم به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی ندارند و نهادن نام سامانی (سامونی) بر پولشان برای رقابت با اُزبک ها و ساختن ماهیّت مستقل برای خود بوده است و .... دچار فقیر اقتصادی هستند و همین فقر آنان را مادی کرده و طبق تجربه او، برای کسب پول کارهارا انجام می دهند و به لحاظ دیپلماتیک، دوست دولتی هستند که کمک مالی بیشتر دهد.
     این مسافرِ آمریکا گفت که با شنیدن این مطالب از آن مرد، از اندیشه دیدار از تاجیکستان بیرون آمدم و قصد سفر به بخارا و سمرقند (اُزبکستان) کردم. در کوچه و پس کوچه های همان منطقه مرتفع شمیرانات و زمانی کوه و مرتع، کنسولگری سفارت ازبکستان را یافتم که به جای دخول به ساختمان باید از بیرونِ در، با آیفون صحبت می کردیم! و باز همان شرایط. بنابراین، از تصمیم به مسافرت به آسیای میانه منصرف شدم.
    ساختن کوچه و پس کوچه در ارتفاعات تهران!
    رسیدن به این دو ساختمان و یافتن آنها برای من صدهزار تومان کرایه اتومبیلِ باراننده [در ایران اصطلاحا؛ آژانس] هزینه داشت، ولی با چند مسئله ـ برایم تازه ـ رو به رو شدم: 1ـ چرا باید سفارتخانه ها به مناطق شمالی خارج از شهر و به دور از دسترس مردم منتقل شوند؟. 2ـ چرا باید تهران و ترافیک پیچیده اش به ارتفاعات شمالی انتقال یابد؟. 3ـ چرا این منطقه نوساز هم باید کوچه های تنگ و بُن بست داشته باشد که در آنجا پارک اتومبیل مقدور نباشد و ... ـ توسعه شهر تا کَمرکِش کوه و زاغه های نظامی سابق (انبارهای مهمات) و تقریبا به همان صورت باقی ماندنِ بافت قدیمی تهران (جنوب و مرکز شهر) که انقلاب در آنجا پایه گرفت.
    شرح اقامت در آمریکا، چند دیدار از ایران، مشاهدات و مسائل
    این مسافرِ آمریکا سپس از خودش گفت که در سال 1349 پس از اتمام تحصیلات متوسطه در تهران به آمریکا رفت تا به دانشگاه برود. هزینه تحصیل او در آمریکا را پدر و سه عمویش مشترکا بر عهده گرفتند. او در اینجا با یکی از همکلاسی های آمریکایی اش ازدواج کرد. در سال 1977 (1356 هجری خورشیدی) با در دست داشتن مدرک دکترا به ایران بازگشت تا با بستگان و دوستان تجدید دیدار کند. در رشته علوم اجتماعی؛ لیسانس، در رشته مدیریت؛ فوق لیسانس و در رشته اقتصاد؛ دکترا گرفته بود.
     او گفت که در آن سال (سال 1356) بمانند امروز، ایران دچار تورّم پول بود ولی نه به این شدت. تورم پول مشکلات اجتماعی متعدد نیز به وجود می آورد و زمینه را برای هرگونه تغییر آماده می سازد.
     وی گفت که در بازگشت به آمریکا در یک مؤسسه مشاوره سرمایه گذاری به کار پرداخت. در ژانویه 1979 (زمان نخست وزیری شاپور بختیار) به سبب درگذشت یکی از عموهایش به ایران بازگشت. دو ـ سه هفته بعد ارتش کنار کشید و انقلاب پیروز شد و مردها تا خرداد ماه ممنوع الخروج از ایران شدند و او بناچار پنج ماه در ایران ماندگار شد و اوضاع و تحولات آن زمان را تجربه کرد. تا آن زمان، از تبعهِ آمریکا شدن به رغم اصرار زنش امتناع داشت ولی این توقف اجباریِ پنج ماهه در ایران سبب شد که درخواست تابعیت آمریکا را کند و آمریکایی شود. دیدار بعدیِ او از ایران در سال 1989 (1368 هجری خورشیدی) و نزدیک به یک سال پس از پایانِ جنگ 8 ساله صورت گرفت. وضعیت کشور را برخلاف تصویری که از آن ترسیم کرده بودند خوب و مردم را نسبتا راضی دید و اختلاف طبقاتی محسوس نبود، بوروکراسی، اِسراف و لوکس گرایی به چشم نخورد و بدبینی نبود، دلار آمريکا 60 ـ 70 تومان بود.
     او گفت: "بهار 1372 (1993 میلادی)، فوت عموی دوم سبب شد که برای مدتی کوتاه (6 ـ 7 روزه) به ایران آیم، وضعیت کمی متفاوت بود، فروش ارز آزاد بود و دلار آمریکا 145 تومان. ولی در جامعه، بیش از دفعه پیش ميان مردم تفاوت اقتصادی مشاهده می شد. در سال 1995 (1374هجری خورشیدی) مأموریت پاکستان داشتم و در بازگشت به آمریکا در ایران توقف کردم، تورّم پول شدید و دلار آمریکا به 570 تومان رسیده بود، آثار نارضایتی دیده می شد. وجود اتومبیل های گران قیمت و لوکس به من فهماند که شکاف طبقاتی رو به افزایش است. این دیدار 3 ـ 4 روزه بود. دیدار بعدی من در سال 2002 (1381هجری) صورت گرفت و سه هفته طول کشید. دلیل این سفر من، درگذشت عمه ام بود که تنها پانزده سال بزرگتر از من بود. در سال 2006 (1385 هجری) باز هم به سبب فوت یکی از بستگان نزدیک به ایران رفتم. موج مهاجرت انبوه و بی سابقه درجریان بود، یک دلیل آن افزایش دهها برابری بهای مستغلات و نبود کَپیتال گِین (مالیات تصاعدی بر درآمد ناشی از تفاوت خرید و فروش)، دلیل دیگر کمک قانونی بستگانِ مهاجرت کرده قبلی و یک دلیل نیز اجرایی نشدن اصل 41 قانون اساسی بود و به نظر شخصی من ـ همچنین تضعیف تمدن به سبب مهاجرت از روستا به شهر و پیدایش طبقه خاص (خودی) که تبعیض و مخصوصا فساد مالی و دولتی به دنبال دارد. قبلا یک لیست 32 نفره از بستگان نزدیک داشتم که از آمریکا به آنان تلفن می کردم. در این سال دیدم که بیش از نیمی از آنان آماده مهاجرت می شدند. وضعیت متفاوت از سال های قبل بود، درآمد ایران از نفت بالا رفته بود و خیابان ها پُر از اتومبیل، و همه جا لوکس گرایی و اِسراف مشاهده می شد و به نظر نرسید که کسی در اندیشه آینده ایران باشد و اصطلاحا نروژی فکر کند (ذخیره کردن بخشی از درآمد نفت برای نسل های بی نفت آینده). 23 مارس 2010 (فروردین 1389) به ایران رفتم تا در سوگواری یکی از بستگان ـ که یک روز مانده به نوروز سِکته کرده بود ـ شرکت کنم که در این اثنا دایی کوچکم هم درگذشت و من بناچار 38 روز در ایران ماندم. در این سال، از لیست 32 نفرهِ من تنها هشت نفر باقی مانده بودند؛ نیمی مهاجرت خارج کرده و جز آن 8 نفر، مابقی فوت شده بودند. تورم سریعا بالا می رفت. خانه 30 هزار تومانی سال 1345 یکی از بستگان که اصطلاحا کلنگی هم شده بود خریدار یک میلیارد تومانی! داشت و دلار آمریکا 1100 تا 1200 تومان. به این ترتیب با فروش یک خانه می شد به خارج مهاجرت کرد. یکی از بستگان که عازم مهاجرت به کانادا بود، می گفت که خانه 260 متری اش را که در اردیبهشت 1359، به 380 هزارتومان خریده بود به 985 میلیون تومان فروخته و 860 هزار دلار کانادایی خریده و آپارتمانش را هم به هفتاد میلیون تومان رهن داده و این دو مبلغ به علاوه پس انداز او در بانک برای مهاجرت به آن کشور کافی بوده و پذیرش گرفته است. این ارقام مرا متوجه خطرات ریشه دار متعدد کرد. کار من در همین رشته هاست و به بیش از نیمی از کشورهای جهان مسافرت کرده و اندرز داده ام. آخرین دیدار من از ايران که سحرگاه امروز پایان یافت، تجربه تازه ای بود. در 7 ـ 8 سال گذشته ـ اگر نگوییم سوء مدیریت ـ اشتباهات اقتصادی متعدد شده است. درآمد نفتی ایران در طول هفت سال منتهی به تشدید تحریم های 2012 حدود 700 میلیارد دلار بود که باید دید چه شده است؟!. برای این کار یک هیأت بازرسی مستقل و ویژه لازم است. تورم پول چیزی نیست که مسأله آن در کوتاه مدت و با رفع تحریم ها حل شود. ایران با خصوصیات روانی مردم، نیاز به یک قانون «از کجا آورده ای» و سازمان مستقل اجرایی آن را دارد. به نظر من، دادن ماهانه مبلغی پول سرانه به مردم، زایندهِ بسیاری از این مشکلات بوده است ـ عملی که در طول تاریخ جز در چند شیخ نشین کم جمعیت خلیج فارس و دارای درآمد سرشار از نفت دیده نشده است. یک مثال از نتایج منفی این کار: یکی از بستگان سببی من، باغی در شمال کشور دارد که در مسافرت های پیشین آن را بسیار زیبا یافتم و این بار درهم و برهم و پُر از گیاه هرزه. علت را پرسیدم، گفت روستانشین محلیِ دارای زن، 5 فرزند و مادرزن که با دریافت مبلغی از او باغ را نگهداری می کرد چون هشت یارانه نقدی از دولت دریافت می کند که معادل دریافتی ماهانه یک کارمند دولت است، دیگر حاضر نیست باغ را نگهداری کند سیگاری و تن آسا شده، یک وانتِ دست دوم خریده و گویا با قاچاقچیان هم همکاری می کنذ!.".
     از این مسافرِ آمریکا پرسیدم که راه حل چیست؟. گفت که نمی خواهد اندرز بدهد ولی هر تازه وارد به ایران، در همان نخستین روز در می یابد که نه همه اصول ام القوانین ایران (اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی) و نه قوانین موضوعه آن به درستی اجرا می شوند و تمدن که همان رعایت قانون و اصول است دارد ضعیف تر می شود. مثلا؛ در همه شهرهای ایران هر اتومبیل دار در عین حال راننده تاکسی است و می تواند مسافر حمل کند و این یک قانون شکنی است، مگر می شود هر اتومبیل بتواند با دریافت پول مسافر سوار کند؟!. خیابان ها دارای خطوط عابر پیاده است ولی کسی رعایت نمی کند. هنوز خیابان ها دارای جوی آب بدون پوشش است، پیاده روها پر از چاله و کج و مُعوَج. خانه یکی از بستگانِ من در خیابانی است که نمی خواهم نام ببرم. از بیست سال پیش دارند این خیابان را تعریض می کنند. در طول سه سفر که به خانه این فامیل رفتم مشاهده کردم که یک مغازه مخروبه و بَدشِکل را از میان برنداشته اند تا پیاده رو هم تعریض شود. این مورد کوچک نمونه ای است از ابعاد مسأله. مثال دیگر، ظرف ده روز مسافت محل سکونت تا دفتر کار یک دوستم را که وکیل دعاوی است سه بار با تاکسی (زرد رنگ و سبز رنگ) رفتم و آمدم. یکی از آنان 8 هزار تومان، دیگری 11 هزار تومان و سومی 20 هزار مطالبه کرد. دلیل این هَردَمبیلی، نبود تاکسیمتر و نرخ مشخّص است. خیابان ها را با نرده های آهنین سراسری به دو قسمت کرده اند، چرا؟ برای اینکه مردم قبلا با نقض مقررات و عرف از سواره رو عبور می کردند و این کار نشان می دهد که مدنیّت ضعیف است، بجای آموزش نمی شود نرده کشی کرد تا نرده ـ بجای احترام به مقررات ـ مانع عبور پیاده از محل سواره بشود! و به همچنین بی احترامی اتومبیلرانان به خطوط عابر پیاده. شماری کم از پل های هوایی مجهز به آسانسور است و بالا رفتن از آنها ـ دارای دهها پلکان ـ برای بیماران قلبی و سالخوردگان تولید خطر می کند. در چهارراه خاقانی (خیابان دماوند) دو بار از یک پل هوایی بدون آسانسور بالا و پایین رفتم تا از عرض خیابان بگذرم، در بالای این پل یک میوه فروشی دوره گرد دیدم که بساط پهن کرده بود!، عرض این پل کمتر از دو متر است که بساط میوه فروش یک متر و نیم آن را اشغال کرده بود!. بار اول تصوّر کردم که برای چند ساعت است و آن را جمع می کنند ولی دو روز بعد (بار دوم) همان جا و به همان صورت قرار داشت!.
     هرجا که رفتم صحبت از دو ـ سه برابر شدن بهای خانه و زمین و اجاره بها در دو ـ سه سال گذشته بود، پرسیدم که آیا هنگام فروش از تفاوت قیمت، مالیات تصاعدی اخذ می شود؟، مثلا 20 تا 70 درصد، گفتند: نه. اخذ این مالیات و رفتن این پول به خزانه دولت بجای چاپ کردن اسکناس، تورم را پایین می آورد. به صرف داشتن طلا در خزانه (انبار) نباید اسکناس (برات بانک) چاپ کرد. این به مفهوم استاندارد طلا نیست، استاندارد طلا یعنی اینکه هر آن، که دارنده اسکناس (نُت بانک) آن را به بانک ببرد و معادل اش طلا بخواهد، به او بدهند. مشاغل اغلب کاذب و به عبارت دیگر خدماتیِ زائد است مثلا فروشندگی، دلالی و .... در یک خیابان فرعی دهها خواروبار فروشی مشابه یکدیگر وجود دارد، اینها یعنی چه؟، یک فروشگاه برای یک محله کفایت می کند. مغازه ها پُر از کالای خارجی و عمدتا ساخت چین است که در ایران بهتر از آنها هم می تواند تولید شود. یک مثال برایتان می زنم: بستگان در ایران از من خواسته بودند عکس اختصاصی را که از مرحوم مادرم داشتم، تکثیر کنم و از آمریکا برایشان ببرم، شش نسخه تهیه کردم و به فروشگاهی به نام [دالِر ستور] که در آنجا فراوانند، رفتم. در این فروشگاهها هر جنسی را به یک دلار می فروشند. شش قاب عکس ساخت چین به شش دلار خریدم، عکس های مادرم را در آنها قراردادم و به ایران بردم. یکی از قاب عکس ها در بین راه و در جامه دان شکسته بود. در تهران به فروشگاهی رفتم که همان قاب عکس ساخت چین را می فروخت، یک قاب خریدم با چانه زدن به 18 هزار تومان یعنی کمی کمتر از شش دلار. چرا؟.
     به هر خانه ای که رفتم سخن از شهریه دبستان و دبیرستان بود. همه فرزند دارند و می گفتند باید 6 ـ 7 میلیون تومان شهریه به مدرسه بدهند. آیا دولت می داند که پدر و مادر این بچه ها همانند خود من به مدرسه رایگان رفته بودند و در آنها تولید نارضایتی می شود ـ هر چند که ثروتمند باشند. قانون اساسی جمهوری اسلامی رایگان بودن مدارس را تضمین کرده است. در سفر اخیر در یکی از خیابان های تهران در یک فاصله تقریبا 400 متری هفت بانک و مؤسسه مالی را شمردم. کثرت این مراکز تولید مسأله می کند. از مطالعه اسلام چنین برمی آید که این دین، کاپیتالیسم خالص را تأیید نمی کند و به همین جهت بود که بلافاصله پس از انقلاب، بانک ها و بیمه ها را ملی کردند و قانون اساسی جمهوری اسلامی این امر را تأیید کرد. همه آنهایی را که دیدم همین را می گفتند و چندان راضی نبودند. مدعی بودند که قانون اساسی جز در چند مورد، دقیقا اجرا نمی شود و باید بجای رئیس دولت، نیروهای مسلح ضامن اجرای آن باشند. یک میزبان من می گفت چه نشسته ای؟ قانونی وضع شده که اجازه مي دهد اگر بخواهند ساختمان های مدارس دولتی را که در سابق ساخته شده اند به عنوان متاع زائد وزارت آموزش و پرورش بفروشند!. مجلس اين مجوّز را تصویب کرده است!. در دو سفر از تهران به قم و قزوین ـ در فاصله هایی دور از تهران مجتمع های مسکونی مشاهده کردم شبیه مجتمع های کشورهای کمونیستی سابق با این تفاوت که در آن کشورها این مجتمع ها در درون شهرها بودند. در یک جایگاه بنزین از ساکن یکی از مجتمع ها پرسیدم که با این فاصله زیاد چگونه به خرید و محل کار می رود؟، گفت هر روز چهار ساعت در راه هستم ـ تا پنج ساعت کار کنم!. مسائل زیاد است، راه حل این است که بروند از خارج چند کارشناس اقتصادی ـ اجتماعی استخدام کنند تا مسائل را حل کنند به همان گونه که در دهه های 1320 و 1330 «دکتر شاخت» آلمانی را به ایران دعوت کردند ـ همان دکتر شاخت که مسأله تورم آلمان را در دهه 1930 حل کرده بود. ایران دارای کارشناسان فراوان است ولی آماده سازش با اصحاب منافع. تنها راه حلی را که می تواند بگوید؛ اجرای کامل قانون اساسی و پالایش قوانین موضوعه است. یک مجموعه قوانین را در میدان انقلاب از یک کتابفروشی خریداری کردم و به چند قانون مورد علاقه خود نظر افکندم، به نظر من که خالی از اِعمال نظر در تدوین نبودند. چند ماه پیش به کانادا رفته بودم. در آنجا ایرانیان دو دسته هستند، یک دسته ثروتمند که در ده سال اخیر از طریق سرمایه گذاری وارد شده اند و دسته دیگر بی ثروت ها که زحمت می کشند و جان می کِنند تا نان بخورند و این دسته دارند به تدریج دچار احساس دشمنی و انتقام گیری می شوند. آنها می گویند که پول این مهاجرانِ سرمایه گذار از نفت است و نفت متعلق به همه ملت به صورت یکسان، و این شمار باید ثابت کنند که از کجا آورده اند. با مشاهده این احساس به چند مقام کانادایی گفتم که ممکن است آنارکیسم ایرانی از آن کشور آغاز شود. آنارکیسمی از نوع آنارکیسم قرن نوزدهم روسیه که به سراسر جهان غرب گسترش یافت و به قتل رئیس جمهوری آمریکا، پادشاه ایتالیا، نخست وزیر فرانسه و ... انجامید و اگر جنگ جهانی اول شروع نشده بود و انقلاب روسیه پدید نیامده بود چه بسا ادامه می یافت. خواندن تاریخچه حسن صباح و پیدایش واژه اَسَسین (حشّاشین) و افکار «میخائیل باکونین» روس لازم است.
     در تهران شنیدم که محمود احمدی نژاد پس از پایان دوران ریاست بر دولت می خواهد دانشگاه باز کند. برخی از مسائل و انگیزه مهاجرت ها از تاسیس دانشگاه آزاد است. مدرک گرایی و به امید یافتن میز به دانشگاه رفتن و بعد مایوس شدن، نوعی ناراضی تراشی است. پذیرش دانشگاه برحسب رشته تحصیلی و تجهیزات باید متناسب با نیاز کشور باشد. دهها هزار فارغ التحصیل فرضا رشته های غیر تکنولوژیک و پزشگی در آمریکا بیکارند و در رستوران و فروشگاه کار می کنند. نباید امید کاذب ایجاد شود. دانشگاه تهران در دهه 1340 رشته روزنامه نگاری دایر کرد و چون دید که برای فارغ التحصیلان آن کار نیست آن را بیش از یک دهه تعطیل کرد.
     گفت و شنود ما به پایان نرسیده بود که مسافران عازم آمریکا را به بخش بازرسی ویژه فراخواندند.
    مسافرت های رنج آور در سالخوردگی
    ما مسافران عازم ایران هنوز وقت داشتیم، تقریبا همه اینان سالخورده بودند و همگی ناخرسند از قطع پروازهای اروپایی به ایران و می گفتند که راه حل این مسأله آسان است. دولت ایران می تواند در این زمینه با یک شرکت بین المللی قرارداد ببندد و ضوابط ویژه وضع کند، وکالت نامه های بازنشستگی را دو ساله و یا چند ساله کند. بیشتر این مسافران برای تجدید وکالت نامه های بازنشستگی و تجدید اجاره نامه های منازلشان رنجِ سفر هموار کرده بودند ـ خانه هایی را که پس از مهاجرت به اجاره داده اند.

بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

 
 
این ژورنال را از اول شهريورماه 1390 (اگوست2011) آغاز می کنم در دو بخش؛ یک بخش که مربوط به روز است تحت این عنوان  آنچه را که امروز (ذکر تاریخ) برمن گذشت؛ دیدم، شنیدم، انجام دادم، نتوانستم انجام دهم و .... بخش دیگر خاطرات گذشته است ـ خاطرات یک روزنامه نگار در طول 55 سال خبرنگاری، دبیری و سردبیری که داستان واقعی، تاریخ و ازجمله تجربه شخصی هستند، جالب و آموزنده. عنوان این بخش خاطرات گذشته و سپس تیتر مطلب مربوط خواهد بود. امید است که این «تجربه حیات» که نگارنده نمی خواهد با او به گور رود فایده بخش باشد.
متن کامل ...

 







 
 
 
© Copyright 2009   JournalistNushiravan.com   All Rights Reserved