روزنامه نگار نوشيروان: ماجرای فرار جیمزباندی و دردناک یک روزنامه نگار اخراج شده، دو سال پس از انقلاب ایران
خاطرات گذشته

ماجرای فرار جیمزباندی و دردناک یک روزنامه نگار اخراج شده، دو سال پس از انقلاب ایران

بیست و چهارم جولای 2013 در حاشیه شهر واشنگتن به یک کتابفروشی ویژه توزیع و فروش کتاب های مربوط ایران و نیز تالیفات به زبان فارسی سر زدم تا ببینم که آیا کتاب تازه ای درباره ایران و ایرانی وارد کرده باشد.
    صاحب کتابفروشی با بانویی میانسال در حال گفت و گو بود و صحبت از ادیت کردن (ویراستاری) یک پیشنویس تا برای چاپ و انتشار آماده شود. کتابفروش ضمن گفت و گو تلفن را برداشت و قضیه ادیت آن پیشنویس را با مخاطب تلفنی خود در میان گذاشت و خواست که اگر فرصت دارد به آنجا سر بزند و درباره اِدیت آن با دارنده اش مذاکره کند و چون جواب مثبت شنید، از آن بانو خواست که همانجا منتظر بماند.
     پس از آن مذاکره نوبت به من رسید، کتابفروش عناوین چند کتاب تازه را که وارد کرده بود با من در میان گذارد، آنهارا ورق زدم، فهرست مطالب شان را دیدم و یکی از آنها را خریدم.
    حس کنجکاوی مرا برآن داشت که با آن بانو که در گوشه ای منتظر ادیتور (ویراستار) شده بود گفت و گو کنم. به او نزدیک شدم و پرسیدم که موضوع کتاب از چه قرار است و مؤلف کیست، آیا خود اوست؟
    گفت که پدرش کتاب را نوشته، بخشی از خاطرات اوست و وصیت کرده که پس از مرگش به زبان فارسی و انگلیسی و بعدا عربی و اسپانیایی انتشار یابد و هزینه آن را خود من ـ پس از کسب استطاعت مالی متقبّل شوم.
    او گفت:
    "پدرم چند سال پیش فوت شد و من تاکنون پول لازم را برای انتشار خاطرات او به صورت کتاب نداشتم که دستمایه مناسبی برای تاریخ نگاران، داستان نگاران و حتی اندیشمندان است. سافت وری را که با قرائت (خواندن) دستنویس در میکروفن آن، مطالب را به صورت حروف تایپ می کند خریداری کردم که ظاهرا از تهران وارد شده بود. دستنویس پدرم را خواندم که تایپ شد اما پُر از غلط و شاید به سبب تفاوت تلفّظ. من در هفده سالگی به آمریکا آمدم و ادبیات و فارسی نویسی ام ضعیف است. آمدم اینجا تا ایشان (اشاره به مدیر کتابفروشی) که پدرم را می شناسد کمک کند تا مطالب «تایپ شدهِ دیجیتالی» ادیت شود و سپس آن را با ترانسلیتورِ الکترونیک (مترجم دیجیتالی) به انگلیسی و از انگلیسی به اسپانیایی هم ترجمه کنم و برای انتشار چاپی و دیجیتالی آماده سازم تا به وصیت پدرم عمل کرده باشم و مدیون او نباشم.".
    پرسیدم که ممکن است بگویید که خاطرات پدر شما عمدتا درباره چه موضوعی است تا بگویم که چه میزان طالب و مخاطب خواهد داشت. گفت:
     "من به میزان فروش توجه ندارم، می خواهم که به وصیت پدر عمل کرده باشم. بخشی از خاطرات او مربوط به اخراج بدون دلیل و توجیه از کاری بود که به آن عشق می ورزید و فرار جیمزباندی اش از ایران پس از انقلاب است.".
    این بانو سپس با کمی مکث کردن و نگاه به کف کتابفروشی دوختن چنین پاسخ گفت:
    " پدرم روزنامه نگار بود.".
    حرفش را قطع کردم و گفتم من هم روزنامه نگار هستم و خودم را معرفی کردم. او نیز نام پدرش را بیان کرد. گفتم که او را می شناسم، روزنامه نگار بود و بعضی اوقات در جمع روزنامه نگاران به ویژه در جلسات سندیکا او را دیده بودم.
    این بانو ادامه داد:
     " فرار پدرم از ایران و آمدن او به آمریکا نه تنها جیمزباندی بلکه دردناک و ناشی از یک بحران روانشناسی است. او تحت تعقیب قرار نداشت و «ترس» از احتمال تعقیب و وارد آوردن اتهام بود که وی را وادار به فرار کرده بود.".
    خواستم که اگر ممکن باشد خلاصه ای از آن ماجرا را برایم بگوید. گفت:
    "پیش از انقلاب، پدرم 16 ـ 17 سال بود که در یک روزنامه کار می کرد که انقلابیون یک سال پس از سقوط سلطنت، بدون ذکر دلیل او و چندین همکارش را اخراج کردند. پدرم پس از اخراج و در جریان رسیدگی به اعتراض او در وزارت کار، به یک روزنامه جدید التاسیس رفت و سرگرم کار شد که چند ماه بعد این روزنامه را هم تعطیل کردند. پدرم پس از توقیف این روزنامه بر دفعات مراجعه خود به کمیسیون حل اختلاف وزارت کار تا غرامت اخراج بگیرد که نماینده کارفرما ـ کارفرمای تازه که مدیریت روزنامه (قبلی) را به دست گرفته بود و از انقلابیون بود به او گفت که تو فقط یک گلوله از ما طلب داری، ما غرامت به خدمتکاران شاه و نوکران آمریکا نمی دهیم، جز گلوله!. پدرم با شنیدن این پاسخ وحشت زده شده بود و با اینکه مورد سوء ظن نبود، تهدید و اخطاری به او نشده بود از آن پس دچار ترس و بیم عجیبی شده بود بگونه ای که نه می توانست به خواب رود و نه غذای کامل بخورد ـ فقط سیگار و سیگار و گاهی شش ـ هفت پاکت در شبانه روز و داشت شدیدا لاغر می شد. سرانجام، تحت تاثیر همین حس ترسیدن قصد ترک کشوررا کرد. مادرم و بستگان به او گفتند که چون اخطار به نشده، به طریق عادی از کشور خارج شود اما او می ترسید که در فرودگاه دستگیر شود. او از قبل گذرنامه داشت. نخست خواست که از مرز ترکیه و با کمک کُردها و به طریق قاچاق خارج شود که موفق نشد و از آنجا به زاهدان و مرز بلوچستان رفت.
    پدرم پیش از خروج از تهران آپارتمانی را که داشتیم و پیش از انقلاب 450 هزار تومان خریدار داشت به 210 هزار تومان فروخت، 40 هزار تومان رهن بانک را پرداخت کرد، 100 هزار تومان را به مادرم داد و با 70 هزار تومان دیگر، دلار یازده تومانی خرید تا خارج شود. او از ترس، حتی به بانک مراجعه نکرد تا 3000 دلار مرسوم را که به صاحب هر گذرنامه می دادند ـ هر دلار هفت تومان خریداری کند.
     وی در مرز پاکستان با پرداخت هزار دلار به قاچاقچیان از این مرز خارج شد، اما چگونه؟. قاچاقچیان پوستینی بر او پوشاندند تا شبیه یک گوسفند شود. سپس اورا در میان گله ای از گوسفندان رها کردند و خواستند مشابه یک گوسفند ـ چهار دست و پا ـ حرکت کند، با زانو و مچ دست. وی به این طریق مسافت مورد نظر را پیمود تا با گله از خط مرز عبور کرد. در آن سوی مرز، قاچاقچیان پاکستانی وی را با اتومبیل به شهر رساندند. زانوها و بند انگشتان پدرم زخمی شده بود و آثار این زخم ها تا پایان عمر او باقی بود. قاچاقچیان مُهر جعلی ورود به پاکستان بر پاسپورت پدرم زدند. وی قبلا ویزای 4 ساله از آمریکا به عنوان روزنامه نگار داشت که با یک حرف ویژه مشخّص شده بود که این ویزا از اپریل 1980 (چندماه پس از گروگانگیری) از سوی پرزیدنت کارتر ابطال شده بود اما کنسولگری آمریکا در پاکستان با مشاهده ویزای آمریکایی ابطال شده، به پدرم ـ به عنوان روزنامه نگار احترام گذاشت و به او ویزای سفر به آمریکا داد.
    پدرم پس از ورود به آمریکا، تقاضای پناهندگی کرد که به او داده شد به همراه کمک هزینه مالی. چندی بعد، پدرم در یک نشریه استخدام شد ولی به علت آغاز جنگ عراق با ایران در سپتامبر آن سال، خروج من و مادرم از ایران آسان نبود. دو سال طول کشید تا ما از راه زمین ـ با اتوبوس خودرا به آنکارا رساندیم، پدرم از اینجا اقدام کرد و ما به آمریکا آمدیم و به او ملحق شدیم.
    پدرم چندین سال بعد درگذشت و علت مرگ او، افراط در دودکردن سیگار و عوارض ناشی از آن تشخیص داده شد که از لحظه تهدید به گلوله در حاشیه جلسه کمیسیون حل اختلاف (وزارت کار) دچار آن شده بود و در سال های پیش از وفات، خاطراتش را از روزنامه نگاری، اخراج و فرار دردناک جیمزباندی و الطاف دولت آمریکا نوشت و خواست منتشر کند که بیمار شد و در آخرین روزهای عمر که مرگ خودرا مسلم دید به من وصیت کرد که هر وقت امکان مالی داشتم خاطرات اورا به صورت کتاب به زبان های فارسی و انگلیسی و درصورت امکان اسپانیایی و ... به دست چاپ برسانم و اینک این امکان دست یافته است ولی مشکل من ادیت کردن مطالب است که به طریقه دیجیتالی تایپ کرده ام. به اینجا آمده ام تا به من کمک شود. این روزها پیشرفت الکترونیک کمک فراوان به تایپ کردن و ترجمه کردن کرده است ولی ویراستار لازم است. انتشار دیجیتالی کتاب ها نیز ارزان و کم خرج است با تیراژ وسیع.".
     از او تشکر کردم و عازم فرودگاه دالِس شدم که تا آنجا (محل کتابفروشی) 16 کیلومتر (10 مایل) فاصله داشت.
    اظهارات این بانو در طول پرواز ذهن مرا به خود مشغول داشت که چرا در کشوری که به همگان ماهانه کمک مالی نقدی می شود نمی روند از افرادی نظیر پدر این دختر که شمار آنان نیز زیاد نیست استمالت کنند. این کتاب تا ابدیت باقی خواهد ماند و بعدا تاریخ خواهد شد و بحث مدارس و اندیشمندان و استناد، سوژه پژوهش خواهد شد و دنباله پیدا خواهد کرد. اخراج این روزنامه نگاران که به رغم اخراج بدون دلیل، بعدا شماری از آنان کمک کردند تا روزنامه های تازه ازجمله همشهری و ایران پابگیرند. اخراج پدر این بانو، طبق اظهار دخترش پس از تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی صورت گرفت که اصل 22 آن، مشاغل افراد را از تعرض مصون داشته است. چنین اخراج هایی باید به حکم دادگاه صورت گیرد و با پرداخت غرامت عادلانه و با توجه به نرخ تورم. ناراضی کردن یک نویسنده و اهل قلم کاری زودگذر و فراموش شدنی نیست.
    چند روز پس از رسیدن به تهران، در ایران «روز خبرنگار» بود. بسیاری از مقامات از فرصت استفاده کرده و عمدتا با هدف مطرح ساختن خود، در اهمیت کار خبرنگار و دشواری این حرفه سخن گفته بودند. چه فرقی است میان روزنامه نگار امروز و روزنامه نگار پیش از انقلاب، سال انقلاب و دو سال پس از آن. اگر آن روزنامه نگاران ـ و بعدا اخراجی، اعتصاب 62 روزه نکرده بودند معلوم نبود که انقلابیون پیروز شوند.
    

بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

 
 
این ژورنال را از اول شهريورماه 1390 (اگوست2011) آغاز می کنم در دو بخش؛ یک بخش که مربوط به روز است تحت این عنوان  آنچه را که امروز (ذکر تاریخ) برمن گذشت؛ دیدم، شنیدم، انجام دادم، نتوانستم انجام دهم و .... بخش دیگر خاطرات گذشته است ـ خاطرات یک روزنامه نگار در طول 55 سال خبرنگاری، دبیری و سردبیری که داستان واقعی، تاریخ و ازجمله تجربه شخصی هستند، جالب و آموزنده. عنوان این بخش خاطرات گذشته و سپس تیتر مطلب مربوط خواهد بود. امید است که این «تجربه حیات» که نگارنده نمی خواهد با او به گور رود فایده بخش باشد.
متن کامل ...

 







 
 
 
© Copyright 2009   JournalistNushiravan.com   All Rights Reserved