روزنامه نگار نوشيروان: دو خاطره در ارتباط با رجایی و باهنر ـ روزی که باهنر اتومبیل مرا هُل داد و ساواک دبیرستان کمال را منحل کرد ـ اشاره به چند مسئله و گلایه
خاطرات گذشته

دو خاطره در ارتباط با رجایی و باهنر ـ روزی که باهنر اتومبیل مرا هُل داد و ساواک دبیرستان کمال را منحل کرد ـ اشاره به چند مسئله و گلایه

به مناسبت سالگرد قتل محمدجواد باهنر (حجت الاسلام) نخست وزیر و محمدعلی رجایی رئیس جمهور در هشتم شهریورماه 1360 (30 آگست 1981) و درجریان جنگ عراق با ایران، دو خاطره در ارتباط با ایندو بنویسم.
    محمدجواد باهنر ـ چندماه جوانتر از من ـ معلمی ساده زیست، فروتن، زاهد و همشهری ام بود که فامیل او در کرمان مشهور به پرهیزگاری و پاکدامنی هستند. اوایل سال 1345 (1966 میلادی) دکتر هادی هدایتی و دکتر منوچهر تسلیمی ـ هردو از کمونیست های سابق ـ که وزیر و معاون وزارت فرهنگ (آموزش و پروش و علوم امروز) بودند کار تنظیم طرح نظام نوین آموزش و پرورش ایران ازجمله ایجاد دوره راهنمایی تحصیلی جهت سنجش استعداد نوجوانان و هدایت آنان به دوره متوسطه متناسب را به پایان رسانده و از دهها روزنامه نگار، کارشناس آموزش و پرورش، مولف کتاب درسی و دبیر دبیرستان دعوت کرده بودند که در تالار آئینه آن وزارتخانه حضوریابند و پس از شنیدن توضیحات درباره طرح نظام تازه درباره اش شفاها و یا کتبا ـ حضورا و یا بعدا ـ اظهار نظر کنند تا تکمیل شود. این طرح چندی بعد به صورت کتاب برای اصحاب نظر و رسانه ها ارسال شد تا همگان از چگونگی آن آگاه و اظهار نظر کنند و پس از تربیّت معلم برای دوره راهنمایی از اواخر آن دهه به اجرا درآید. یک نسخه از این طرح نیز برای من ارسال شده بود، آن را به صورت گزارش درآوردم که در صفحه 5 روزنامه اطلاعات چاپ شد و در آن شماره، تمامی صفحه را اشغال کرد. [این طرح پس از اجرا از هدف خود به دور افتاد و ....].
    محمد جواد (و به لفظ کرمانی؛ مع جواد) و من، دو تن از مدعوین آن روز جلسه تالار آئینه بودیم. با اینکه در سه موسسه از بام تا شام و ازجمله جمعه ها و تعطیلات کار می کردم 70 تومان اضافی نداشتم که برای اتومببیلم باتری نو خریداری کنم. بعد از کار در روزنامه اطلاعات، خبرنگاران میز حوادث اتومبیل را هُل می دادند تا روشن شود و در خبرگزاری و رادیو، نگهبانان جلوی در و به تدریج، این وظیفه روزانه آنان شده بود. در منزل مشکلی نبود زیراکه در آن نزدیکی یک سرازیری بود که اتومبیل را آنجا پارک می کردم و فاصله تا خانه را پیاده می رفتم و می آمدم. این همان اتومبیلی بود که در سالهای 1341 تا 1343 با آن برنامه روزانه «در گوشه و کنار شهر» را برای رادیو ایران تهیه می کردیم زیرا که سازمان رادیو دولتی ایران در آن سالها تنها یک اتومبیل سرویس برای آوردن و بردن گویندگان و مجریان برنامه ها داشت و اگر این اتومبیل نیاز به تعمیر داشت به جای آن از اتومبیل نصرت الله معینیان معاون نخست وزیر و مسئول انتشارات و رادیو کشور استفاده می شد. [چندی بعد این سازمان وزارتخانه شد و اینک وزارت ارشاد نام دارد. ازاتومبیل معینیان پس از وزیرشدن هم کماکان استفاده اداری می شد زیرا که معتقد بود نباید اختصاص به او داشته باشد و بیکار بماند ـ از اموال عمومی است].
    در آن روز در تالار آئینه (خیابان اکباتان ـ ساختمان تاریخی وزارت فرهنگ) با محمد جواد کنار هم نشسته بودیم و همه نگرانی من، روشن کردن اتومبیل در پایان جلسه بود. آن را در قسمت شمالی حوض بزرگ مقابل ساختمان جنوبی که تالار در طبقه دوم آن قرارداشت، و کنار دیوار دفتر وزارتخانه که کمی شیب داشت پارک کرده بودم. جلسه به پایان خود نزدیک می شد که به جوادآقا گفتم: من باید زودتر بروم زیرا نمی خواهم مدعوین که بیشتر آنان مرا می شناسند، منظره هُل دادن اتومبیل را که یک آوستین ساخت انگلستان بود ببینند و …. محمدجواد گفت که با من می آید اتومبیل را هُل می دهد و آمد. اتومبیل چون در سرازیری بود خیلی زودتر از آنچه که انتظار داشتیم با یک عطسه تند موتور (و به قول آمریکاییان؛ چوک که منجر به ایست سریع و تکان شدید اتومبیل می شود) روشن شد و ضربه وارده از این حرکت باعث شد که محمدجواد بر زمین افتد، عمامه اش باز و عبایش در قسمت زانوی چپ پاره شود. اورا با عجله از محل خارج ساختم تا فرهنگیان که همگی اورا می شناختند نبینند. اصرار من که اورا به بیمارستان ببرم موثر واقع نشد و خواست که اورا به مقصد برسانم.
    ارادت کرمانی ها به خانواده باهنر و صداقت و پرهیزگاری آنان ادامه دارد. آنان و تهرانی ها تاکنون چندبار مهندس محمدرضا ـ برادر اورا به مجلس فرستاده و به نیابت پارلمان انتخاب شده است. دو سال پیش (بهار سال 1388) که شنیدم پروانه انتشار روزنامه گرفته به او تلفن زدم و گفتم که حاضرم بدون دریافت مزد، روزنامه اش را با حداقل هزینه و با روش نوین روزنامه نگاری [روزنامه نگاری در عصر اینترنت] منتشر کنم و ظرف سه ماه تیراژش را به نیم میلیون نسخه برسانم که مرا نزد دوستش امیر محبیان فرستاد، طرحی به او دادم و دیگر خبر از روزنامه نشد. [احتمالا انتشار آن را به بعد موکول کرده است. شمار روزنامه ها در تهران بیش از حد نیاز و متعارف است و چون روش توزیع بسیاری قدیمی و ناقص است و به همین صورت محتوای روزنامه ها، تیراژها بسیار پایین است].
    و در مورد رجایی. هفت سال عضو انتخابی شورای آموزش و پرورش تهران بودم و در انتخابات 22 مهر 1351 بیش از 400 هزار رای [در تهران 3 ـ 4 میلیونی] آورده بودم. مردمی که مقالات مرا در روزنامه اطلاعات درباره آموزش فرزندان خواننده بودند و تفسیرهایم را از رادیو ـ تلویزیون شنیده و دیده بودند اصرار به نامزد شدنم داشتند که پذیرفته بودم. این آراء وسیع را برغم اشاره دولت که ترجیحا اعضای دو حزب (ایران نوین و مردم) نامزد شوند کسب کرده بودم. من حزبی نبودم ـ روزنامه نگار حرفه ای نمی تواند عضو حزب باشد زیراکه بی طرف بودن از شرایط روزنامه نگار حرفه ای بودن است. در دور اول انتخابات آن شورا هم سناتور حجازی (نویسنده داستان «زیبا»)را با آن همه شهرتش شکست داده بودم. معرفی نامه 400 فرهنگی و اهل قلم شرط نامزدی در انتخابات این دوره شورا بود که صدها روزنامه نگار و فرهنگی معرفی نامه را امضاء کرده بودند.
    باری، در دور دوم شورا یک روز در یکی از جلسات، مدیرکل آموزش و پرورش که دبیر شورا بود نامه محرمانه ساواک را قرائت و درخواست تصویب فوری آن را (درهمان جلسه) کرد. ساواک در نامه اش درخواست کرده بود که شورا رای به انحلال «دبیرستان کمال» واقع در نارمک (محله شرقی تهران) بدهد که پروانه تاسیس آن به نام مهندس مهدی بازرگان بود و مدیر آن محمدعلی رجایی. ساواک توضیح داده بود که این دبیرستان به صورت یک کانون ضد دولتی درآمده، در آن راههای مبارزه با دولت و شعار نویسی آموزش داده می شود و … و امنیت کشور از این ناحیت تهدید می شود!.
     در آن جلسه، تنها «رای مخالف» را من دادم. پس از طرح پیشنهاد گفتم که آیین نامه مربوط اشاره ندارد که به خواست ساواک بشود پروانه دبیرستان را ابطال و آن را تعطیل کرد. موارد ابطال در آیین نامه مندرج است و صریح و واضح. اگر دارنده پروانه بعدا به دادگاه دادخواست دهد «شورا» محاکمه خواهد شد و حق دارنده پروانه به دادن دادخواست اعتراض تا سالهای سال مشمول مرور زمان نخواهد شد. ساواک می تواند راسا به دادگاه مراجعه کند و حکم دادگاه لازم الاتباع است و نیازی به رای شورا نیست و ما نمی توانیم خارج از وظایف شورا اقدام کنیم. نباید چنین پیشنهادی به شورا آورده می شد. چون در آن جلسه [که صورتجلسه اش باید موجود باشد] تنها من به خواست ساواک رای مخالف داده بودم، پیشنهاد انحلال تصویب، دبیرستان بسته و رجایی هم بدون سمت شد.
     چند روز بعد یک سرهنگ پلیس (سرهنگ احمد ایزدپناه زرندی) که همشهری من بود و اخیرا فوت شده است و پس از انقلاب رئیس اداره آگاهی شد به من گفت که ساواک چهارچشمی مرا می پاید، مراقب خودم باشم که پرونده سازی نکند. سابقه نداشته که با خواست ساواک در یک جلسه علنی مخالفت شود.
    در شهریور 1353 (که مدارس، دولتی و رایگان شده بودند) به خواست فقیرنشینان وحیدیه [که به شورای آموزش و پرورش تهران مراجعه کرده بودند و کاری برایشان انجام نشد] خانه ای را (که همان روزها در آن محله خریده بودم تا خانواده پدرم در آنجا زندگی کنند و در کوچه جنوب باشگاه ورزشی دیهیم واقع شده بود) جهت تاسیس مدرسه برای آن فقیرنشینان واگذارکردم که شورای تهران نام مرا بر آن نهاد [دبستان نوشیروان کیهانی زاده]. چند سال پس از انقلاب اسم مرا از تابلو مدرسه حذف کردند!. هنوز برخی از آنانکه که در آنجا درس خوانده و اینک در نیمه عمر هستند برایم ایمیل می فرستند و سئوال می کنند که چرا؟، و می گویند چرا به جای قدردانی، نام تورا که بدون یک دینار کمک مالی و صرفا از جیب خود برای ایرانیان تاریخ نوشتی که مطالب آن هر روز نقل می شود و برایشان غرورآفرین است و از جیب خود پول دادی که این تاریخ آنلاین را به الفبای سیریلیک هم آورند تا ایرانی تبارهای منطقه فرارود (تاجیکیان) از آن برخوردار شوند از مدرسه حذف کرده اند؟!.
    این شمار شاید ندانند که 18 است تلاش می کنم تا به من پاسخ دهند که چرا صلاحیت مرا رد کرده و پروانه روزنامه ام ـ سپیده دم ـ را تجدید نکرده اند حال آنکه در این مدت روزی نیست که مطالب من در روزنامه های تهران با ذکر نام چاپ نشود. اگر صلاحیت روزنامه داری ندارم، پس صلاحیت روزنامه نگاری هم نمی توانم داشته باشم. اگر مطالب من و نیز اندرزهایم در جلسات شورای دبیران در 15 سال اول انتشار روزنامه شهرداری تهران نبود ازجمله راه اندازی ضمیمه «نیازمندیها» که روزنامه همشهری به این تیراژ نمی رسید. [بروید از محمد عطریانفر سردبیر وقت سئوال کنید]. این روزنامه از هدفهایی که غلامحسین کرباسچی از تاسیس آن برای روزنامه نگاران قدیمی تشریح و آنان را راضی به همکاری کرد جدا افتاده و حق اعتراض ما سلب شدنی نیست. روزنامه نگار برای راه اندازی و تیراژسازی (جلب مخاطب) یک نشریه از جان مایه می گذارد و انتظار قدردانی دارد زیرا روزنامه نگاری ـ اگر روزنامه نگاری به معنای واقعی کلمه باشد و بولتن نویسی نباشد ـ بیماری قند، اعصاب و قلب به دنبال دارد و ....

بازگشت به فهرست مطالب...   




 

 

 
 
این ژورنال را از اول شهريورماه 1390 (اگوست2011) آغاز می کنم در دو بخش؛ یک بخش که مربوط به روز است تحت این عنوان  آنچه را که امروز (ذکر تاریخ) برمن گذشت؛ دیدم، شنیدم، انجام دادم، نتوانستم انجام دهم و .... بخش دیگر خاطرات گذشته است ـ خاطرات یک روزنامه نگار در طول 55 سال خبرنگاری، دبیری و سردبیری که داستان واقعی، تاریخ و ازجمله تجربه شخصی هستند، جالب و آموزنده. عنوان این بخش خاطرات گذشته و سپس تیتر مطلب مربوط خواهد بود. امید است که این «تجربه حیات» که نگارنده نمی خواهد با او به گور رود فایده بخش باشد.
متن کامل ...

 







 
 
 
© Copyright 2009   JournalistNushiravan.com   All Rights Reserved